یاس عشق مامان و بابایاس عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

عاشقونه ای مامان و بابا

بابا بزرگ رفت پیش خدا ...

یکشنبه 8 بهمن ماه 91 بهمون زنگ زدن و گفتن که بابا حاجی خیلی حالش بده و ما باید حتما فردا بریم به دیدنش ، خیلی تعجب کردم آخه اون که حالش خوب بود اما مثل اینکه اونا میخواستن یه چیزی رو به ما نگن .تا اینکه عمو قاسم بابای ایمان زنگ زد و گفت فردا حتما بیایید چون بابا بزرگ دیگه پیش ما نیست و رفته پیش خدا . نمیدونستم باید چه جوری به بابایی بگم که ناراحت نشه خیلیییییییییییییییی سخت بود تنهایی توی خارک . تمام روزهای بد که برای باباحاجی یعنی بابای مامان دوباره زنده شد بعد از اون خوشحال بودم که این بابا بزرگ هست اما اونم رفت  پیش اون بابا حاجی ، البته وقتی اون از پیش ما رفت توی هنوز نبودی . بالاخره به بابا جواد گفتم و صبح با پرواز راهی تهران شدیم...
25 بهمن 1391

اولین کفش

الهی مامان قربونت بشه دیروز 30 دی ماه بود که به همراه بابایی رفتیم برات کفش بگیرم اما متاسفانه به خاطر شرایط خارک که فقط یه کفش فروشی داشت مجبور شدیم از بین دو تا کفش پسرونه یکی که یه کم دخترونه بود رو واست بخریم . متاسفانه اون دو تا کفشی رو که مادر جون واسه سیسمونی واست خرید هیچکدوم اندازه وقتی که راه میرفتی نبود و واست کوچیک شده بود . وقتی بابایی توی مغازه کفش رو پات کرد از خوشحالی مثل سرباز ها رژه میرفتی و پاهات رو بلند میکردی که بتونی اون رو ببینی خیلی خوشحال بودی وقتی هم اومدیم خونه تا یک ساعت باهاش بازی میکردی و چسبش رو باز و بسته میکردی اینم عکس کفشت یاسی که با کفشش کلی ذوق کرد الهی مامان فدای خودت و کفشت بشه جیگرم عاشقت...
1 بهمن 1391

دلتنگی

سلام یاس دونه من، دلم خیلی برات تنگ شده دیشب خواب دیدم اومدی پیشم منم محکم بغلت کردمو فشارت دادم. اونقدر بوست کردم ولی تو مثل همیشه ساکت و آروم بودی و با چشمای قشنگت به من نگاه میکردی. عزیزم، نازم واسه تولدت مثل فرشته ها شده بودیا انشاالله همیشه پیش مامانی و بابایی خوشحال و شاد باشی.دخترم مواظب خودت باش آخه چیزی واسه خوردن پیدا نمیشد که تو برگ گلو خوردی؟؟؟ کسی که همیشه بهترینهارو واست آرزو داره. عمه فرشته ...
19 دی 1391

دسته گل های دخملی مامان ( یک تجربه بد )

دخملی تازگی ها خیلی شیطون شدی باور کن دیگه گاهی صبرم تموم میشه و به قول عمو مجید با گفتن مشاور هم جواب نمیده که آروم بشم . دیروز وقتی داشتم توی آشپزخونه واستون غذا درست میکردم شما لطف کردید و از روی مبل اومدید قسمت بالای اون از اونجا هم تشریف آوردی روی میز ناهار خوری وقتی برگشتم باورم نمیشد چطوری اومدی بالا . جدیدا هم که یاد گرفتی وقتی بهت میگم بیا اشاره میکنی با دست و میگی که تو بیا اونوقت که دلم میخواد بکشمت دخملم . همه اینها به کنار 17 دی بود که رفتیم خونه خاله اشی ، واسمون ماکارانی درست کرد و قرار بود که بریم بیرون واسه خودمون . در حال آتیش سوزوندن بودی که متوجه شدیم رفتیک یه برگ از گل خاله رو چیدی و واسه خودت داری میخوری سر...
18 دی 1391

اولین تجربه بین المللی

٢٤ آبان ماه باید توی نمایشگاه بین الملی تهران که مربوط به کارم میشدباید شرکت میکردم اما نمیتو نستم تو رو تنها بذارم واسه همین از ناهید خواهش کردم که بیاد تهران و توی هتل مواظب تو باشه که اونم عمو محسن بیچاره رو تنها گذاشت و اومد که مواظب تو باشه روز اول تنها با ناهید توی هتل بودید اما از روز دوم با هم رفتیم نمایشگاه کلی خوش گذشت  و شما واسه خودت دوست های یا بهتر بگم خاله و عمو های مهربون . چقدر هم احساس غریبی میکنی مامان قربونت  دردسر غذا دادن به خانم ...
14 دی 1391

کارت دعوت تولد

دخملکم خودم برات کارت دعوت  و تاجت رو درست کردم آخه میخواستم خاص باشه و با بقیه متفاوت میندونم میشد بهتر از این باشه انشالا تولد سال بعد جبران میکنم اینم تاج شاهزاده خانم که کلی آتیش سوزوندی تا اندازه سر تو بگیرم فقط وقتی اجازه میدادی که میرفتی روی میز و دست میزدیم و واست شعر تولد خاله ستاره رو میخوندیم . ...
14 دی 1391

اولین روزی که اومدی تا دنیای ما رو زیبا کنی

دخمل نازم یکشنبه 4 دی ماه 90 بود که قرار شد من ، بابا جواد و  مادرجون  بریم بیمارستان تا اونجا شما با کمک خانم دکتر مهربون بیایی پیش ما . اون روز صبح ساعت 5 .5 صبح از خونه دایی اکبر راه افتادیم زندایی زهرا ما رو از زیر قرآن رد کرد و بهش گفتم چون تو سید هستی برام دعا تا دخملم سالم بدنیا بیاد . به سه راه افسریه که رسیدم بارون شروع شد یه حس خیلی خوب داشتم توی راه همش دعای فرج میخوندم فقط از خدا میخواستم تو سالم باشی . ساعت 7 رسیدیم بیمارستان سوم شعبان خانم دکتر بوالوفایی رو توی راهرو دیدم بهم گفت سریع برو که آمادت کنن تا بیای اتاق عمل . خیلی استرس داشتم به بخش زنان رفتم و خیلی زود آماده شدم با بابا جواد و مادرجون خداحافظی کردم و ن...
14 دی 1391

محرم 91

امسال اولین محرم بود که شما تشریف داشتید و لباس حضرت علی اصغر رو پوشیدید که عمه لیلا زحمت کشیدند و واسه شما آوردن . ممنون عمه جون ...
14 دی 1391

تولد عکس های دخملی نازم اولین سال تولدت

مامانی نازم اولین سال تولدت رو دوست داشتیم برات جشن بگیریم اما چون ما خونمون خارک و از ما در جون ها و عمه ها و خاله و دایی ها و عموم ها دور هستیم تصمیم گرفتیم خودمون یه تولد کوچولو برات بگیریم اما دخملی نازم ما توی خارک دوست های خوبی داریم که مثل خاله و عمو های واقعی تو مهربون هستند و تورو خیلی دوست دارن خاله اشرف ،‌خاله مرجان ،‌خاله مهسا ،‌عمو مجید ، عمو ناصر ، عمو عباس و عمو ایمان که اون شب خیلی زحمت کشید و عکس های تولدت رو ازت گرفت . اینم عکسای تولدت ..............   مامان و بابا یی حواسشون به تولد و مهمونها شما هم واسه خودت خوشحال با پفک ها اینم کیک تولد که مامانی خودش واست درست کرد خوشگلم ......
14 دی 1391